سيد جمال الدين الحسيني الأفغاني
34
مجموعه رسائل و مقالات ( فارسى )
پس معلوم شد كه تعليمات اين گروه موجب همهء خيانتها و دروغهاست و سبب همهء شرور و رذائل و دنايا و خبائث است . و لامحاله اگر اينگونه امور در امتى فاش [ 1 ] گردد مضمحل و نابود خواهد گرديد . و از آنچه گفتيم به خوبى ظاهر شد كه اين طايفه چگونه سبب هلاك و دمار [ 2 ] امم و قبائل و شعوب مىگرديدند . و الان مىخواهم بگويم كه اين گروه بزرگترين دشمنان انسان بوده و هستند و به زعم اصلاحى كه در مخيلهء پرماليخولياى [ 3 ] ايشان مرتسم شده است مىخواستند - و اكنون هم برآنند - كه آتش فسادى افروخته ، خانمان اين نوع بيچاره را سوخته ، اسم او را از لوح وجود براندازند . چون كه هركسى را هويداست كه بقاء افراد انسان در اين جهان از روى ضرورت موقوف است برصنايع و حِرف چندى كه در شرف و خسّت و سهولت و دشوارى متفاوت مىباشد و غايت بغيه [ 4 ] و نهايت مقصود اين جماعت اين است كه همهء انسانها در جميع مشتهيات و ملاذّ مشترك شده اختصاص و امتياز از ميانه برداشته شود ، و هيچكس را افزونى و برترى در هيچ چيز بر ديگرى نباشد و همگى در نهايت تساوى باهم به سر برند و چون چنين شود البته هر شخصى از ارتكاب اعمال شاقّهء خسيسه سرباز زده امر معيشت مختلّ و دولاب [ 5 ] معاملات و مبادلهء دور اعمال از حركت باز خواهد ايستاد ، و عاقبةالامر اين نوع ضعيف روى به وادى هلاك آورده و كليتّاً زائل خواهد شد . بلى نتيجهء اصلاح ارباب ماليخوليا پيش از اين نخواهد بود و اگر فرض محال كنيم كه تعيّش انسان بدين طريقه شنيعه ممكن باشد ، بايد دانست كه
--> [ 1 ] . فاش : آشكار شده . كلماتى چون فاش و معاف و چندتاى ديگر كه در فارسى به كار مىرود در اصل فاشى و معافى بوده است . و در زبان فارسى آن را فاش و معاف به كار مىبرند . ابوالعلاء معرى گويد : فلما رايت الجهل فى الناس فاشيا * تجاهلت حتى ظن انى جاهل ( اللزوميات ، ج 2 ص 263 ، چاپدار صادر ، بيروت ) [ 2 ] . دمار امم : هلاك و تباهشدن امتها . [ 3 ] . ملانكولى Melncholy Melancolia ، كه در كتابهاى عربى و فارسى به ماخوليا و ماليخوليا ترجمه شده ، در لغت افسردگى و وسواس معنى دارد ، ولى در متون مذكور بمعنى خيال باطل و غرور به كار رفته است . مولوى در مثنوى ( دفتر دوم ، ص 197 ، چاپ علاءالدوله گويد : گفت : لاحول اين چه ماليخولياست * اى عجب آن خادم مشفق كجاست ؟ [ 4 ] . غايت بغيه : نهايت آرزو و خواست و آرزومندى . [ 5 ] . دولاب : چرخ ؛ چرخچوبى كه با دلو و ريسمان ، به وسيلهء آن آب ازچاه بيرونكشند . اصلآن : دولآب بودهاست .